با عرض سلام خدمت تمامي دوستانيكه درين مدت به وبلاگ سر ميزدند و با عرض پوزش بخاطر تاخيري كه در روند وبلاگ افتاد بخاطر يك سري مشكلات نتونستن چند وقت آپ كنم اما بزودي قسمت جديد رو بروز خواهم كرد.
در مورد سوالاتيكه پرسيده بوديد در مورد عكس وبلاگ كه آيا اين دختر خانم بيتاست يا خير بايد بگم نخير ايشون بيتا خانم قصه ي ما نيست و يه خبر خوب ديگه هم اينكه سايتي رو بهتون معرفي ميكنم كه ميتونيد بصورت رايگان درش عضو بشيد و ۵۰۰۰ تومان جايزه دريافت كنيد و با معرفي هر فرد ديگر از طرف شما به سايت كه عضو بشه هم شما ۵۰۰ تومان جايزه ميگيرد البته در اين سايت قوانين شركتهاي هرمي وجود نداره و شما ميتونيد هرچند نفر كه دوست داريد معرفي كنيد.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
اون شب خيلي دلم گرفته بود، اونقدر گريه كردم كه چشمام از شدت درد و سوزش بسته نمي شدن ، انگار همه چيزدست به دست هم داده بود تا اونروز اون اتفاقات براي من بيافته... اينجور وقتا كه از دنيا و آدماش سير ميشدم هميشه به مادرم پناه ميبردم چون هميشه يه حرف آرامش بخش ؛يه دلگرمي عجيبي داشت، معمولا بهم ميگفت اگه چيزي رو توي زندگي از دست دادي يا اگه اتفاق بدي برات افتاد بدون حتما حكمتي پشتش بوده كه ما ازش بي خبريم ، بهم ميگفت بدون هميشه حتي توي اوج تنهائيت يكي هست كه مراقبته و هميشه كنار توئه هرجا كه باشي ؛فقط كافيه حسش كني ...
ادامه
+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
در زندگي به سمت مستقيم و راست پيش برو .... هميشه و در هر راهي . من نيك ژوريسك هستم ؛ گواه خداوند هستم براي لمس هزاران قلب در دنيا !! بدون هيچ دست و پائي متولد شدم ؛ در حالي كه پزشكان هيچ تجربه پزشكي براي اين " نقص مادر زادي " نداشتند ؛ همانطور كه تصور ميكنيد با موانع و چالشهاي بسياري رو به رو بوده ام . هرزمان با ناملايمات متعدد روبرو مي شويد ؛ با مسرت رفتار كنيد " آيه اي از انجيل " در شمارش درد ها و سختي هايم ؛ آيا جائي براي شادي و مسرت مي ماند ؟ 
ادامه
+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
خيلي وقت بود از كيميا بي خبر بودم روز جمعه تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم ميدونستم كه اونجا با دو نفر ديگه خونه اجاره كردن اما شماره شو نداشتم چند مرتبه با موبايلش تماس گرفتم اما خاموش بود زنگ زدم خونه شون تا شماره شو از مادرش بگيرم اما كيوان تلفن رو جواب داد
ادامه
+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
روزا و هفته ها ميگذشتن وهرروزغم ازدست دادن مادرم توي دلم كهنه تروعميقتر ميشد... حتي فكرشم نميكردم به اين زودي ازپيشم بره ، تنها دلخوشي و سرگرميم شده بود دانشگاه ... فقط چند ساعتي كه اونجا بودم يكم با دوستام آروم ميشدم اما به محض اينكه برميگشتم خونه انگاربوي مادرم كل خونه رو پركرده بود هرجاي خونه كه ميرفتم يادش باهام بود .. حتي بعضي وقتا باهاش حرف ميزدم، حس ميكردم حضورداره منوميبينه ،صدامو ميشنوه...
ادامه
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
دو ماه بعد جوابهاي كنكور اعلام شد ،دل توي دلم نبود كه بفهمم قبول شدم يا نه ... رفتم توي سايت اطلاعاتمو وارد كردم و چشمامو بستم چند دقيقه بعد چشمامو آروم باز كردمو نگام روي صفحه مانيتور خشك شد ،بعد از خوشحالي يه جيغ بلند كشيدم كه مادرم سراسيمه و با دلهره اومد بالا ببينه چي شده ...
ادامه
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
در دوزخي كه هستيم
فاحشه ايي تنش را به مرگ فروخت
تا بهاي زيستنش را بپردازد
و من چه ظالمانه از خورشيد ميگويم
و تو چه ظالمانه مرا گم مي كني
و ما چه ظالمانه فراموش مي كنيم
تيره ي تلخ چشمانش را ... !!!
*********
دوش مست و بي خبر بگذشتم از ويرانه اي
در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي
چون نگه كردم درون خانه ، از آن پنجره
صحنه اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه اي
كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم
دختري مشغول عيش و نوش با بي گانه اي
مردكي كور و فلج افتاده در يك گوشه اي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه اي
چون كه فارغ شد ز عيش و نوش آنمرد پليد
قصد رفتن كرد او با حالت مستانه اي
دست خود در جيب كرد و زان همه پول درشت
داد دختر را براي عيش خود چند دانه اي
بر خودم لعنت فرستادم كه هر شب تا سحر
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانه اي
من در اين ميخانه و آن دخترك از روي فقر
ميفرشد عصمتش را بهر نان خانه اي
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
چـــــــرا خـــــــانمها...
بیشتر از آقایان در معرض افسردگی و ابتلا به بیماری های روحی هستند !؟
استروژن و پروژسترون ، دو هورمونی که به وفور در بدن خانم ها یافت میشه اما آقایان میزان بسیار کمی ازین هورمونها رو در بدن دارن ...
این دو هورمون منشاء و تنها عامل اصلی ایجاد احساساتی همچون ، غم ، ناراحتی ، افسردگی ، یاس ، تشویش ، اضطراب ، وسواس و تنهایی در فرد هستند و به هنگام یک رخداد غم انگیز و عاطفی و یا یک شکست یا از دست دادن افراد مهم ، ترشح فراوان این دو هورمون در بدن خانم ها باعث ایجاد ناراحتی ها و افسردگی ها و بیماری های روحی بعدی میشه .
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
بعضي از دوستان توي پيغامهاي خصوصي سوال كرده بودن كه اين داستان مال كيه؟ و پرسيده بودن كه اين داستانو خودم نوشتم يا از جايي برداشتم بايد عرض كنم خدمت اين عزيزان ، همونطور كه قبل از شروع داستان هم گفتم اين داستان زندگي دوست خودمه و من اين داستانو از جايي بر نداشتم ميتونيد حداقل با يه سرچ ساده متوجه بشيد چون اگه كپي باشه احتمالا نسخه ديگري ازش پيدا ميكنيد كه قبل از وبلاگ من به ثبت رسيده باشه من اين داستانو با قلم حقير خودم مينويسم اميدوارم كه اشتباهات و كاستي هاشو به بزرگواري خودتون ببخشيد ، و اما ادامه داستان ...
ادامه
+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
در دلم خالی بود 
جای خالی ِ نبودت
حتی پیش تر از آنکه بیایی
از زمانهای دور ...!
و این سالها
نبودت را
قصه گفتم
برای کودکِ دل
درد حجیمی ست
خواستن ، و نداشتن ... !
و دیوار سیمانی بغض ، ترک خورده از رطوبتِ اشکهای انباشته ی این سالها
تو آمدی
اما ظلمت شب
تعبیر میکند به تکرار
هردم
کابوس رفتنت را ... !
و مدتها ست که ذهنم
تداعی گر چشمان تو بود !
آرزوی روحت
و نداشتن جسمت ...
امان ازین حس ِ یاغی ِ سرکش ِ تب آلود ِ شبانه ... !
زیر لب میخوانم هر دم :
" بدرود خوب ِ من ! بدرود !
می سپارمت به آفتاب
به زیباترین
لحظه های ناب ِ عشق"
میگذارم
عمق نبودت
شریانهایم را بخشکاند !
میگذارم
فشار ِ این بغض ، سینه ام را پاره کند ...
میگذارم دستهایم
تحلیل روند
درجدال واژه ها
میگذارم
خیالت
ویرانم کند
به خویش !
و تو ای همیشه
دریاد مانده ،
حتی پیش تر از آنکه بیایی !
به حرمت اینهمه رنج
بگذار
رؤیای تو
قاتل زیباترین
لحظه ی جوانی ام
باشد ... !

آنقدر اشکهایم را نوشتم
که چشمانم تمام شدنــــــد
در اوهــام اوراق خیس دفترم
مثل آن تبسم صورتی
که در باغچه ی بغضم پرپر شد...
مثل ان پرنده
که ما دیدیم گم شدن بالهایش را
در سرخابی ِ غروب !
و خانه ی مقوایی ِ تو
با زیر بنایی آبــــــــــــرنگی
هرگز محافظ شعرهای من نبــــــــــود...!
کوچـــــک بود دل ِ من
ولی وقتی شکســــــت
دیدی که تکه هایش بزرگ بودند
آنقدر که
نتوانستی خاکشان کنی!
شاید فردا
برای خیلی چیـــــــــــزها دیر شده باشد ...
فردایی که همه از آن می ترسیم
حتی تو
که از هیچ چیز نمی ترسی
حتی از خـدا ...!
خاطراتم را ببین
چنان حزن ِ تکه پاره ی دریــــــا
که قـــــاب ِ نارنجی ِ غـــــــــروب را
تسلیم ِ تکه های امـــواجش می کند
مرا ببـــــین
باچشمان هوشیــــــــار ِ زمـــــــان !
ما تغیــــــــــیر می کنیم محبوبــم
دیر یا زود !
شاید دیر شود
وقتی
میـــــــــان گندمزار
تو بیایی و من .......
جا پــــــــای ِ خـــــــاطره ایی شده بـــــاشم
حصار ِ مزرعه را بیاب !
مـــــرا بیاد آر ...
مـــن هنـــــــوز زنده ام
هرچند با ستاره ایی سوخته
درغربت ِ شبی که
نبود ِ شانه هایت
بر تکـــــــیه گــــــــاه ِ اشک هایم
مرا به انهدام خویـــــــش کشــــــــــــاند...!
خسته ام دیــگر
از اینهمه اوهـــــــــام!
می فهمی محبوب ؟؟
ولایه های عمـــــرم پوسید
درپوچی ِ انتظاری که
میرفت در بستر ِ خیـــــــــال
به هم آغوشی ساده یی برسد ...
نمی خواهی برگردی، میــــــدانم ...
بریده ام من هم
رهاتر از هرچه رهـــــا ...
وبخــاطر رفتـــــــــنت
هیچکس مجازات نشـــــــد
جز ســــایه ایی
که به فضــــــای پوچ ِ دیوار
محکــوم گشت ...
تـــــــــو چه میدانی آشــــــنا ... ؟
آن ســــــــــایه
مـــــــن بـــــــــــــودم ... !!!
+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
هنگامیکه انسان به خواب میره طبق آنچه که در سوره بقره گفته شده انسان قبض روح میشه ، درواقع روح از بدن جدا شده و هنگام بیداری مجددا به جسم برمیگرده ، دراصل در حالت خواب انسان از نظرفیزیکی مرده ، پس ما هرشب میمیریم و صبح مجددا مبعوث میشیم و به همین خاطر هست که گفته میشه هر روز یک شروع تازه ست !
و گاهی اوقات نیز هست در زمان خواب هنگامیکه روح فردی از بدنش جدا شد ، دیگه به جسم برنمیگرده مانند افرادیکه شاید دیده یا شنیده باشیم که شب میخوابن و صبح هرچه صداشون میزنند دیگه بیدار نخواهند شد ، درواقع مرده اند ، بدون اینکه سابقه هیچ گونه ناراحتی (سکته های هنگام خواب) یا بیماری قبلی داشته باشن ! و باز به همین خاطر هست که گفته میشه هر روز یک نقطه ی پایانه بی بازگشته !!
+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
فردا صبحش باید میرفتم برای کیمیا هدیه میخریدم آخه تولدش بود. یه سرویس نقره خیلی خوشکل چند روز پیش دیده بودم و تصمیم گرفتم اونو براش بخرم، پاساژی که اون سرویس رو دیده بودم زیاد از خونه مون دور نبود .. لباسامو پوشیدم و یه مقدار هم پول از پس اندازم برداشتم ...
ادامه
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
جمعه اون هفته آزمون داشتیم ، برای آزمون تقریبا آماده بودم ..وقتی رسیدیم به محل برگزاری آزمون کیمیا رو دیدم که همراه کیوان تو ماشین نشستن و دارن صحبت میکنن ، منم ازماشین پیاده شدم و به پدرم گفتم که 4 ساعت دیگه بیاد دنبالم. رفتم جلوی در ساختمون ایستادم و منتظر کیمیا شدم .. بعد از چند دقیقه متوجه من شد از ماشین پیاده شد و به طرف من اومد...
ادامه
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد 
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد
شب مرگ از بیم آن جا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت از دل نوشته هاي بانوی دلتنگ |